على اكبر دهخدا
840
امثال و حكم ( فارسى )
نكنى . . . ، شود . دوصد گنج شايد بگفتار داد * كه نتوان يكى زان بكردار داد . ( چنين گفت كى گرد بيدار دل * بگفت بهو خيره مسپار دل پذيرد بگفتار صد چيز مرد * كه نتوان يكى زان بكردار كرد . . . ) اسدى . رجوع به : مثل قبل شود . دو صد من استخوان بايد كه صد من بار بردارد . نظير : رخش بايد تا تن رستم كشد . دو ضربه زدن . از دو جاى متمتع شدن . رجوع به : اسب تركمنى است . . . ، شود . دوغ در خانه ترش است . چيزها يا اشخاص نزديك و در دسترس را قدر و منزلتى ننهد . نظير : مرغ همسايه به نظر قاز مىآيد . دوغ و دوشاب يكيست . نظير : قبا سفيد قبا سفيد است . دو قرت و نيمش باقيست . گويند سليمان نبى عليه السلام متكى بسعهء ملك و بسطت دستگاه روزى مجموع جانوران دنيا را بضيافت خواند . بيش از همه ماهى يا غوكى سر از آب بركرد . و حصهء خويش از سفره عام بخواست لقمهء او را بيفكندند بخورد و باز طلب كرد باز بدادند باز خواستار شد تا آنگاه كه همه آمادگىهاى ميهمانى به كار او رفت و جانور همچنان آزمندى مينمود . سليمان در كار او فروماند و پرسيد رزق تو روزانه چند باشد ؟ گفت سه جرعه كه اكنون نيم جرعهء آن مرا دادهاند و دو جرعه و نيم ديگر را انتظار مىبرم . و مثل را بآنكس كه با تمتعى فراوان از كسى يا چيزى هنوز ناسپاس است گويند . اشاره : خشم تو چون ماهى فرزند داود نبى * كو بيو بارد جهان گويد كه هستم گرسنه . منوچهرى . بجز يزدان در ارزاق را كس * نه بستن مىتواند نى گشادن يكى بنگر كه بر مخلوق هرگز * ز بهر زرق شايد دل نهادن چو نتوانست با چندان تكلف * سليمان ماهئى را رزق دادن . على شطرنجى . دو قرص نان اگر از گندمست و گر از جو * دوتاى جامه اگر كهنه است و گر از نو چهار گوشهء ديوار خود بخاطر جمع * كه كس نگويد از اينجا بخيز و آنجا رو هزار مرتبه بهتر بنزد ابن يمين * ز فر مملكت كيقباد و كيخسرو . ابن يمين . رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود . دو كفه كه نيست فرقشان يكسر مو * اينرا قسمت متاع و آن را سنگست . واعظ قزوينى . دو گونه است مرده ز راه خرد * كه دانا بجز مردهشان نشمرد . يكى تن كه بيجان بماند بجاى * دگر جان نادان دور از خداى . اسدى . دو گونه همى دم زند سال و ماه * يكى دم سپيد و يكى دم سياه .